پرش لینک ها

ماجراجویی های پوفو – سفر به شهر دوردست

گاهی برای دیدن چیزهایی که تا حالا ندیدیم، باید جرئت کنیم کمی دورتر بریم… این بار پوفو دل به یک سفر تازه می‌زنه؛ سفری که قرار نیست فقط اون رو به یک جای جدید ببره، بلکه قراره نگاهش به دنیای اطرافش رو هم تغییر بده. شاید بعضی از قشنگ‌ترین چیزهای دنیا همیشه کنارمون باشن؛ فقط باید بلد باشیم واقعاً ببینیمشون. در این اپیزود همراه ما باشید؛ شاید این سفر برای شما هم یک کشف تازه داشته باشه.

شنیدن این اپیزود در اپلیکیشن

پخش در اپلیکیشن دارما

یه روز تو آسمون قشنگ و آبی، پوفو ، روی یه ابر بزرگ‌تر نشسته بود و داشت به پرنده‌هایی که توی آسمون پرواز می‌کردن، نگاه می‌کرد. بعضی از اون پرنده‌ها به کمک باد پرواز می‌کردن و بالا و پایین می‌رفتن. بعضی‌ها هم لا به لای ابر ها بازی میکردن انگار آزاد و رها و بدون هیچ مانعی میتونستن به هر جای این دنیا سفر کنن .
پوفو، که مثل همیشه کنجکاو بود، با صدای بلند گفت: « پرنده‌ها رو نگاه کن که دارن پرواز می‌کنن، اونا خسته نمی‌شن؟
باد، که همیشه نزدیک پوفو بود و براش یه دوست خیلی قدیمی بود ،با مهربونی دور پوفو چرخید و گفت: «اون پرنده‌ها عاشق پرواز کردن و سفر کردن و دیدن جاهای جدیدن. اونا هر فصل از زندگیشون رو یه جا سپری میکنن . راستس یه سوال تو نمی‌خوای یه جاهای تازه رو ببینی، پوفو؟ خیلی وقته که توی این قلعه موندی . شاید وقتشه یه کم دورتر بری.
پوفو با هیجان گفت: «درست میگی واقعا دوست دارم دوباره به یه نقطه دور خیلی برم .
باد خندید و گفت: « پس بیا با کمک هم حرکت کنیم من یه جایی رو می‌شناسم، یه شهرِ خیلی قشنگ و دوردست. پر از آدما و چیزای جالب! ولی خب، سفر آسون نیست. باید کلی از مسیرای سخت رد بشیم، کلی چیز ببینیم که شاید یکم برامون عجیب باشن. میتونی سختیاش رو هم در کنار زیبایی ها قبول کنی ؟
پوفو کمی مکث کرد، بعد با لبخند گفت: «آره،قبول میکنم . من دلم می‌خواد برم! هر چقدرم که سخت باشه، نمی‌ذارم چیزی جلو راه منو بگیره. از کجا باید شروع کنیم؟»
باد با لبخند جواب داد: «همین که آماده شدی، دیگه وقتشه حرکت کنیم. آسمون بزرگ‌تر از اون چیزیه که فکرشو می‌کنی، پوفوی کوچولو. بیا بریم و ببینیم دنیا چقدر قشنگه.
خورشید تازه توی آسمون بالا اومده بود و رنگای زیبایی مثل طلایی، نارنجی و صورتی آسمونو نقاشی می‌کرد. باد مثل همیشه، شاد و پرانرژی، دور پوفو که آماده حرکت بود چرخ زد و گفت:
«خب، پوفوی قراره یک سفر خیلی متفاوت رو شروع کنیم. وقتی برگردیم، یه عالمه چیز جدید یاد گرفتی.»
پوفو که پر از هیجان بود، کمی تو هوا چرخید و گفت:
«من آماده‌ام! بریم زودتر! قراره چی ببینیم؟!»
باد خندید و گفت: «باید صبور باشی. سفر یعنی لذت بردن از راه. چیزای زیادی تو مسیر منتظر ما هستن.
پوفو نگاهی به کوه‌های بلند و غول‌پیکر انداخت که قله‌هاشون از ابرها ابرها بیرون زده بود … مسیر به سمت کوه‌ها پر از زیبایی‌های کوچیکی بود که پوفو از دیدنشون کیف می‌کرد: گل‌های وحشی که زیر نور آفتاب برق می‌زدند، پرنده‌هایی که با باد بازی می‌کردن و حتی یه آسمون آبی که انگار هیچ‌وقت تموم نمی‌شد. ولی همین‌که به کوه‌ها نزدیک شدن، هوا سرد تر شد. پوفو کمی لرزید گفت:
ای وای، باد! اینجا خیلی سرده…
باد آروم و گفت: هر سفری سختیا و زیبایی های خودشو داره.
بعد از عبور از کوه‌ها، راهشون به سمت یه منظره‌ی زیبا و درخشان ادامه پیدا کرد. یه رودخونه بزرگ! آب رودخونه زیر نور خورشید برق می‌زد و پیچ و تاب زیادی داشت پوفو از دیدن این همه زیبایی احساس خیلی خوبی داشت . اونا در کنار هم از دشت ها و جنگل گذشتن و هر کدو یه زیبایی داشت
بالاخره، بعد از گذروندن یه مسیر طولانی ، شهر دوردست از دور پیدا شد .هرچقدر که به شهر نزدیک تر میشدن همه چیز متفاوت تر میشد صدای پرنده‌ها با صدای خنده‌ی آدم‌ها و زندگی‌شون قاطی شده بود.
پوفو که تا حالا این‌قدر به آدم‌ها نزدیک نشده بود، با شوق و هیجان روی آسمون شهر دوردست پرواز می‌کرد. از بالا می‌دید که شهر پر از شلوغی و جنب‌وجوشه؛ صدای بچه‌هایی که بازی می‌کردن، صدای موزیک یه چرخ‌وفلک بزرگ، صدای ماشین‌ها و حتی صدای آرامش‌بخش آب که از یه فواره وسط پارک میومد. اما چیزی که پوفو رو بیشتر از همه شگفت‌زده کرده بود، خود آدم‌ها بودن.
پوفو به باد گفت: «آدم‌ها چقدر عجیب هستن! همدیگه رو صدا می‌زنن، با هم حرف می‌زنن، می‌خندن. ولی انگار اصلاً حواسشون به ما نیست. فکر می‌کنی ما واسه اونا نامرئی هستیم؟
باد با خنده دور پوفو چرخید و گفت: «آدم‌ها خیلی درگیر کارهاشونن. معمولاً به چیزای کوچیک و ساده مثل من یا تو دقت نمی‌کنن. در اصل چیزایی که هر روز میبینن رو بهش عادت میکننن ولی گاهی یه نفر هست که فرق داره؛ اونی که نگاهش به دنیا، یه‌جور دیگه‌ست. اون داره گوش می‌ده، داره می‌بینه…
پوفو به همراه باد به یه پارک بزرگ و سرسبز رسید . اونجا، گوشه‌ای از پارک، یه دختر کوچولو روی تاب نشسته بود و آروم آروم تاب می‌خورد. موهای فرفری نارنجی ، همراه توی باد تکون می‌خوردن و یه لبخند کوچیک روی لبش بود، انگار که داشت به چیزی گوش می‌داد. پوفو بالای روی سرش ایستاد و دقت کرد.
ناگهان، دختر کوچولو سرشو بالا گرفت و مستقیم به پوفو نگاه کرد و داد زد و گفت : مامان نگاه کن، یه ابر کوچولو داره تو آسمون به ما نگاه میکنه !
مامانش که کنار تاب نشسته بود و سرگرم کتاب خوندن بود، گفت: «عزیزم ابرها نمیتونن به ما نگاه کنن …….
دختر کوچولو اما باز به آسمون نگاه کرد و آروم زمزمه کرد: «می‌دونم تو زنده‌ای… یه ابر معمولی نیستی. من می‌بینمت!»
پوفو که جا خورده بود، با هیجان به باد گفت: «دیدی؟! انگار واقعاً منو دید!»
باد خندید و گفت: «توی هر جایی، یکی پیدا می‌شه که توجهش به چیزای خاصه. بیا بریم پایین و بیشتر با این دختر آشنا بشیم .

باد آرام دور سر دختر بچه وزید و موهای بلندش رو حرکت داد. دختر کوچولو خندید و گفت: باد! قلقلکم نده
پوفو که پر از شگفتی بود، آروم پایین آمد و نزدیک‌تر شد. دختر کوچولو با انگشت بهش اشاره کرد و گفت: تو همون ابر توی آسمون هستی من متوجه تو شدم
پوفو که از هیجان داشت قلبش تند میزد گفت : سلاااام دختر خانم اسم من پوفو خیلی از آشنایی باهاتون خوشحالم .
دختر که موهاش تو باد تکون می‌خورد، لبخند زد و گفت: «پوفو؟ ، این اسم خیلی قشنگه!» اسم منم اِما ست . می‌خوای شهرمونو بهت نشون بدم؟
پوفو، با شوق سر تکون داد گفت : بله خیلی خوشحال میشم
ماجراجویی شروع شد همه جا پر از زندگی و سر و صدای هیجان‌انگیز بود:
اون‌ها از کنار یه چرخ‌وفلک رنگارنگ گذشتن. جلوی یه بستنی‌فروشی وایستادن بسنتی های رنگی رو نگاه کردن و بعد به یه فواره بزرگ رسیدن که آبش تو هوا پخش می‌شد و قطره‌هاش زیر آفتاب می‌درخشیدن.
وقتی خورشید داشت کم‌کم غروب می‌کرد، اما دست از دویدن کشید و روی یه نیمکت توی پارک نشست. به آسمون نگاه کرد و گفت: «می‌دونی، پوفو، خیلی‌ها چیزای خاص دور و برشون رو نمی‌بینن. ولی من همیشه دلم می‌خواست یه چیزی رو ببینم که بقیه نمی‌بینن. و خیلی دوست دارم به جزئیات توجه کنم . مثلا خیلی دوست دارم به صدای باد گوش کنم با ابرا شکلک درست کنم و به صدای بارون گوش کنم و کلی چیزای دیگه من خیلی خوشحالم که دوستت شدم.»
پوفو آروم دور سر دختر کوچولو چرخید و آروم گفت: «منم خوشحالم که اینجا اومدم.»
وقتی که شب شد، اما دستش رو بالا گرفت و با خنده گفت: «پوفو، مطمئنم یه روز دیگه برمی‌گردی.
پوفو گفت : بله حتما با کمال میل
پوفو که دلش نمی‌خواست خداحافظی کنه، کمی مکث کرد. و به اطراف نگاه کرد و باد آروم زمزمه کرد: دوستی های مثل اما همیشه تو قلبت موندگار می‌شن حتی اگر خیلی ازشون دور بشی . تو و اون برای مدت کوتاهی تجربه های قشنگی داشتین و همین مدت کوتاه و تجربه های قشنگ هستن که همیشه موندگار میشن .»
پوفو آخرین دورش رو اطراف اما زد، بعد آروم و سبک به سمت آسمون بلند شد. اما با چشماش مسیر پوفو رو دنبال کرد و زیر لب گفت: «من هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنم.»

پوفو و باد وقتی به قلعه ابری رسیدن ستاره ها توی دل سیاه آسمون میدرخشیدن
پوفو خیلی احساس خوشحالی می کرد که به شهر دور دست رفته بود و حالا یه تجربه متفاوت و یه دوست جدید هم پیدا کرده بود . پوفو توی این سفر خیلی چیزای جالبی متوجه شده بود مثل تمام تفاوت های زمین و آسمون ولی برای اون یه چیزای شبیه هم بود انگار کل این دنیا همه با هم یک چیز رو در نهایت تجربه میکنن اینکه مهم نیست کجای این دنیایی تو میتونی با توجه به جزئیات و زیبایی ها ، زندگیت رو قشنگ تر کنی و تجربه های تازه ای داشته باشی …. اون با فکر شهر دور دست به خوابی آرام و عمیق رفت…..

اپیزودهای دیگر این فصل:

فصل های دارما مدیتیشن

پیام بگذارید

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه وب شما استفاده می کند.