چرا همه چیز یه روزی تموم میشه ؟ توی این قسمت پوفو در کنار همه یاد میگیره که گاهی پایانها، لحظهها رو به خاطره تبدیل میکنن و برای تجربههای تازه جا باز میکنن. «چرا همهچیز یه روز تموم میشه؟» نگهبان با رضایت گفت: ماجراجویی های پوفو – تالار لحظه ها
شنیدن این اپیزود در اپلیکیشن
صبحِ اون روز، آسمون دور قلعهی ابری آروم و نرم بود.
پوفو روی لبهی یکی از بالکنهای ابری نشسته بود و پاهاش رو آویزون کرده بود پایین.
به ابرهای کوچیک و بزرگ نگاه میکرد که تو آسمون حرکت میکردن و هی شکل عوض میکردن.
اما خودش… ساکت بود.
نگهبان قلعهی ابری، با ردای بلندی که مثل مهِ نازک دورش پیچیده بود، از دور نزدیک شد.
آروم کنار پوفو ایستاد و گفت:
«سلام، امروز چرا اینقدر ساکتی؟
معمولاً تا بیدار میشی، هزار تا سوال داری.»
پوفو آه عمیقی کشید.
چند لحظه چیزی نگفت و فقط به آسمون دوردست خیره شد، بعد آروم گفت:
«نگهبان… یه چیزی مدتیه تو ذهنمه . ما رفتیم شهر، با اِما دوست شدم…
بازی کردیم، خندیدیم، تو پارک چرخیدیم…بعد یهو همه چی تموم شد و برگشتیم.اون روز تو درّهی آروم هم که بودیم، هوا خیلی قشنگ بود…ولی خورشید غروب کرد، اونم تموم شد.حتی اینجا تو آسمون…رنگینکمان پیدا میشه، همه ذوق میکنن…بعد یهو محو میشه.
نگهبان…
چرا هرچی قشنگه، یهجایی تموم میشه؟
چرا هیچچیزی نمیمونه همونطور که هست؟
اگه چیزی قشنگه، چرا نمیشه تا همیشه ادامه داشته باشه؟»
نگهبان چند لحظه چیزی نگفت.
به صورت گرد و نرمِ پوفو نگاه کرد که با نگرانی چروک شده بود.
بعد لبخند زد و گفت:
«فکر میکنم وقتشه تو رو با یه گوشهی مخفیِ قلعه آشنا کنم…
جایی که هنوز ندیدیش.»
چشمهای پوفو برق زد گفت : گوشهی مخفی؟ اینجا تو قلعهی خودمون؟
چرا قبلاً منو نبردی اونجا؟»
نگهبان چشمکی زد گفت : بعضی جاها رو فقط وقتی میشه دید که یه سوال خاص تو دلت شکل گرفته باشه.
سوال تو… همون سوالیه که درِ اون اتاق رو باز میکنه.
پوفو با هیجان از جا پرید:
پس بریم! میخوام جوابمو بگیرم!»
اونا از راهروهای مهآلود قلعه گذشتن،
از کنار تالاری که ابرها توش استراحت میکردن،
آخرش، به یه درِ قدیمی رسیدن که روی اون با نورِهای طلایی نوشته شده بود:
تالار لحظهها
پوفو با تعجب پرسید:
تالار… لحظهها؟
نگهبان آروم گفت:
آره.اینجا جاییه که ما، توی قلعهی ابری، خیلی چیزها رو دربارهی “شروع شدن” و “تموم شدن” میفهمیم.»
درِ مهآلود باز شد.پشت در، یه سالن خیلی بزرگ بود،پر از حبابهای نورانی که تو هوا شناور بودن.بعضیها بزرگ، بعضیها کوچیک،بعضیها آروم، بعضیها تند، بعضیها نزدیک ترکیدن، بعضیها تازه شکل گرفته.
پوفو با دهنِ باز بهشون نگاه کرد:
وااااو… اینا چیه؟! چرا اینقدر قشنگ میدرخشن؟
نگهبان گفت:
هر کدوم از این حبابهای نورانی،یه “لحظه” از زندگیِ یه نفره.
یه روز، یه بازی، یه آغوش، یه خنده، یه سفر،یه غروب، یه بستنی، یه دوست…
هرچی فکرش رو بکنی
نگهبان نگاهش رو به یکی از حبابها دوخت که رنگش مثل غروب نارنجی بود و گفت :
«بیا، اینو ببین.»
پوفو نزدیکتر شد.
با دقت به داخل حباب نگاه کرد و نفسش بند اومد؛
درون حباب، تصویر خودش و اِما رو دید
که تو پارک میدویدن و میخندیدن.
صدای خندهی اِما رو انگار از دور میشنید.
چشماش پر از اشک شد:
«این… این همون روزیه که با اِما بازی کردیم…
یعنی اون روز، الان تو این حبابِ لحظههاست؟»
نگهبان سر تکون داد:
«آره.اون روز تموم شد…ولی کامل از بین نرفت.اینجا، توی لحظهها، هنوز نفس میکشه.
تو ذهن تو، تو دل اِما… و توی این تالار.
پوفو با صدای لرزون پرسید:
اما چرا… چرا اصلاً باید تموم میشد؟ سوال من اینه
اگه بازیمون ادامه پیدا میکرد،
اگه خورشید غروب نمیکرد…
اگه اون روز طولانیتر میشد…
مگه بد بود؟»
نگهبان چند قدم دیگه در تالار لحظه ها راه رفت و با دست به حبابهای دیگه اشاره کرد و گفت :
«بیا اینجا و جواب سوالت رو با چشمهای خودت ببین .»
اول، به حبابی نزدیک شدن که داخلش یه جشن تولد بود
صدای شادی ، لبخند ها ، کیک، بادکنک، بچهها . نگهبان گفت:
«برای مثال فکر کن این جشن، هیچوقت تموم نشه.
همه همیشه همینجا بمونن،
همین لباسها، همین کیک، همین آهنگ…
روز بعد ، هفتهی بعد ، حتی سال بعد… تکرار و تکرار
و همیشه همین باشه .
فکر میکنی بعد از یه مدت،
بچهها هنوز هیجانزده میشن؟یا خسته، خوابآلود، کسل و دلزده…؟»
پوفو کمی فکر کرد،
چهرهاش جدی شد و گفت :
«شاید اولش خوشحال باشن…
ولی بعدش دیگه همهچی تکراری میشه.
دیگه تولد، تولد نیست.
فقط یه چیز خستهکنندهست که تموم نمیشه .
نگهبان با مهربونی گفت:
«دقیقاً.قشنگیِ جشن ،به اینه که یه روزه و یه زمان محدود داره،یه شروع داره و یه پایان.
همین تموم شدنشه که باعث میشه دلِ همه براش تنگ بشه و سال بعد دوباره براشون هیجانانگیز باشه.»
بعد، به سمت یه حباب دیگه رفتن.
داخلش یه رنگینکمانِ بزرگ دیده میشد
که روی یه شهرِ بارونی کشیده شده بود.
نگهبان گفت:
«فکر کن این رنگینکمان،
دیگه هیچوقت تموم نشه،
همیشه تو آسمون بمونه…
هر روز، هر لحظه، هرجا…
همیشه وسط آسمون حاضر باشه .»
پوفو لبخند کمرنگی زد:
«اونوقت…
دیگه کسی با دیدنش ذوق نمیکنه.
میشه مثل سقفِ معمولیِ آسمون.نه سوپرایزی، نه “واااای ببین رنگینکمان!”»
نگهبان سر تکون داد:
«آره.
بعضی چیزها،قشنگن چون کوتاهن.چون میدونی قرار نیست همیشه باشن.برای همین وقتی میان،دلِ آدمها رو روشن میکنن…و وقتی میرن،تو دلشون یه جای گرم براشون میمونه.»
پوفو آروم گفت:
«ولی… من از رفتن خوشم نمیاد.از خداحافظی بدم میاد.از تموم شدنِ چیزهای خوب…
دلم میخواد نگهشون دارم،بچسبونمشون به خودم.»
نگهبان لبخند زد گفت :
میدونم . اما بذار یه چیز دیگه نشونت بدم.»
اینبار، رفتن سمتِ یه حباب خیلی سنگین و تیره.
داخلش یه روزِ خاکستری بود،
یه بچه که تو اتاق تنها نشسته،
ناراحت، شاید حتی گریهکرده.
پوفو اخماش رفت تو هم و گفت :
این که قشنگ نیست…این چرا اینجاست؟»
نگهبان آروم گفت:
این هم یه لحظهست،نه قشنگ، نه راحت،اما واقعی.
حالا فکر کن این لحظهی سخت…
هیچوقت تموم نشه.اون بچه همیشه تو همین حال بمونه.فکر کنی خوبه؟»
پوفو سریع گفت:
«نه! این خیلی وحشتناکه!
باید یهجایی تموم بشه…باید یهجا یه نفر در بزنه،یا خورشید از پشت پنجره بیاد،
یا یکی بغلش کنه…
یا خودش قویتر بشه…
باید یهجا عوض بشه…»
نگهبان لبخند زد:
«میبینی، پوفو؟
اگه هیچچیزی یه پایانی نداشته باشه اصلا زندگی جالب نیست ، ما ا باید اینو بدونیم و درک کنیم که روز های سخت و روز های خوب همه یه روز تموم میشه
تموم شدن هر چیزی توی زندگی ما ، همون درییه که ازش چیزهای جدید وارد زندگی میشن حالا چه خوب باشن یا چه بد فرقی نداره… .»
پوفو آروم، زیرلب زمزمه کرد:
پس…
پایان هر چیزی به معنی تموم شد نیست … میتونه یه شروع باشه …
دقیقاً.وقتی یه روز تموم میشه،فردا میتونه بیاد.
وقتی یه بازی تموم میشه،میتونی یه بازی جدید امتحان کنی.
وقتی یه سفر تموم میشه،یادش توی دلت میمونه ،و جا باز میشه برای سفرهای تازه و تجربه های تازه .»
پوفو : «یعنی…
اون روز با اِما
اگه تا همیشه ادامه پیدا میکرد،
دیگه اینقدر برام خاص نبود؟»
نگهبان گفت:
«شاید .
الان هر وقت یادش میافتی،قلبت یهجور خاص میشه، نه؟
گرم، یهکم سوزنسوزن، یهکم لبخند، یهکم دلتنگی…این همون هدیهی “تموم شدن”ه.
پایانها،توی دلِ ما تبدیل میشن به داستان و خاطره.»
پوفو خیلی آروم پرسید:
«پس…
هیچچیزی واقعاً کامل… گم نمیشه؟فقط شکلش عوض میشه؟از “اتفاق” تبدیل میشه به “یاد”؟»
نگهبان با مهربونی نگاهش کرد:
«آفرین.
تو الان یه چیز خیلی مهم فهمیدی.
برفها آب میشن،
بارون تموم میشه،
رنگینکمان محو میشه،
بازیها، سفرها، روزها…
همه تموم میشن،
اما یه تکهشون
تو دل و ذهنِ ما ادامه پیدا میکنه.
و تازه…
با تموم شدنشون،
جا برا چیزهای تازه باز میشه.
اگه اون روز های خوب تموم نمیشد شاید هرگز به این سوال فکر نمیکردی…و هرگز این تالار رو نمیدیدی.»
پوفو ساکت شد.
چند لحظه فقط به حبابها نگاه کرد که بعضیهاشون
آرومآروم محو میشدن،و جای خودشون رو به حبابهای جدیدی میدادن.
بعد با صدایی آروم، گفت:
فکر کنم…کمکم دارم میفهمم.اینکه چیزی تموم میشه،
غمگینکنندهست…ولی در عین حال، یه جور قشنگیِ عمیق هم توش هست.من دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه ولی حالا میدونم دلتنگی،یعنی اون روز واقعاً قشنگ بوده.»
نگهبان دستش رو روی شونهی نرمِ پوفو گذاشت:
«دقیقاً.اگه چیزی تموم نمیشد، شاید اینقدر ارزشمند نمیشد این همون رازه لحظه هاست .»
پوفو یه نفس عمیقِ ابری کشید. گفت:
«باشه…
قبول.
از این به بعد،
وقتی یه چیز قشنگ تموم میشه،
بهجای اینکه فقط ناراحت بشم،
سعی میکنم
از ته دل بگم:
“مرسی که بودی…”
و بعد،
منتظر قشنگیِ بعدی باشم.»
وقتی از تالار لحظهها بیرون اومدن،آسمون داشت کمکم غروب میکرد.رنگهای نارنجی و صورتی،باز هم آسمون رو نقاشی کرده بودن.
پوفو به آسمون نگاه کرد و در دل گفت:میدونم تو هم تا چند دقیقه دیگه تموم میشی،
ای غروبِ قشنگ…ولی اشکالی نداره.امشب میری توی حبابِ لحظهها،و فردا یه روز جدید میاد…»
بعد، روی بالکنِ قلعه دراز کشید،
به یادِ اِما،
به یادِ سفر،
به یادِ تالار لحظهها…
و با لبخندی آروم،
گذاشت که این روز هم
آرومآروم تموم بشه…
تا داستان بعدیِ زندگیش شروع بشه. اپیزودهای دیگر این فصل:
