پرش لینک ها

ماجراجویی های پوفو – سکوت

پوفو این‌بار از دل شلوغی به جایی می‌رسه که متوجه میشه ؛ گاهی ذهن هم از هیاهو خسته می‌شه و به سکوت و صدای طبیعت نیاز داره. این قسمت قصه‌ی پیدا کردن سکوت و یاد گرفتن ارزش خلوت در میان هیاهوی دنیاست

شنیدن این اپیزود در اپلیکیشن

پخش در اپلیکیشن دارما

صبحِ فردا، وقتی اولین نورهای خورشید آروم آروم پشت ابرها سرک کشیدن، پوفو هنوز توی همون تختِ نرمِ ابریش لم داده بود.
چشماش رو باز کرد، خمیازه کشید و چند لحظه فقط همون‌طور ساکت موند.
اما هرچی بیشتر بیدار می‌شد، یه حس عجیبی تو دلش قلقلک می‌داد…
یه حس خستگیِ عجیب، نه از سفر، نه از راه طولانی… یه جور شلوغی توی سرش.
آروم گفت:
«باد… بیداری؟»
باد که همیشه یه گوشه‌ی آسمون حواسش به پوفو بود، آروم خودشو رسوند و دورش چرخید:
«آره کوچولو، اینجام. چی شده؟ نمی‌خوای از سفرمون تعریف کنی؟ از اِما، از شهر…»
پوفو لبخند زد، ولی این‌بار لبخندش یه کوچولو خسته بود:
«سفرمون خیلی قشنگ بود… شهرشون شلوغ و رنگارنگ بود، همه‌جا پر از صدا بود…
صدای خنده‌ی بچه‌ها، موسیقیِ چرخ‌وفلک، صدای ماشین‌ها، حرف زدن آدم‌ها…
من خیلی خوش گذروندم…
ولی…»
باد مکث کرد و گفت:
«ولی چی؟»
پوفو کمی خودش رو جمع کرد و ادامه داد:
«ولی انگار سرم هنوز پر از صداست. وقتی چشم‌هامو می‌بندم، هنوز صدای شلوغی شهر تو گوشمه.
یه کم… خسته شدم از این همه سروصدا.»
باد آروم‌تر وزید، شبیه یه نوازش مهربون:
«طبیعیه، پوفو.
شهر آدما قشنگه، پر از زندگیه…
ولی اگه زیادی تو شلوغی بمونی، دلت یه کم سکوت می‌خواد.»
پوفو با تعجب پرسید:
«سکوت؟ یعنی هیچی نگه؟ هیچ صدایی نباشه؟
اون‌وقت حوصله‌م سر نمی‌ره؟»
باد خندید و گفت:
«نه، سکوت یعنی یه جایی که صدای دنیا یه کوچولو آروم‌تر باشه…
تا بتونی صدای خودتو بشنوی.
صدای نفس‌هات، صدای فکرت، صدای آرزوهات…
اگه فقط تو شلوغی باشی، این صداها گم می‌شن.»
پوفو چند لحظه سکوت کرد. انگار تازه فهمیده باشه که چه‌قدر به یه خلوت آروم نیاز داشته.
بعد با چشم‌های براق پرسید:
«میشه امروز منو ببری یه جای ساکت؟ یه جایی از شلوغی دور باشه ولی بازم قشنگ باشه.
باد با خوشحالی چرخید و گفت:
«البته که می‌شه!
من یه جایی رو می‌شناسم… یه درّه‌ی آروم، بین کوه‌ها، که کمتر کسی بهش سر می‌زنه.
اونجا پر از ابرهای تنبل، درخت‌های خواب‌آلود و یه برکه‌ی کوچولوی آینه‌ایه…
بیا بریم
پوفو با شوق گفت: بریم! واقعا دلم میخواد دور از همه چیز باشم .
وقتی توی مسیر بودن و از بالا به طبیعت نگاه میکردن پوفو گفت:
«وای… چقدر اینجا قشنگه …
باد با مهربونی گفت:
«بعضی وقت‌ها، همین دور شدن و خلوت، همون چیزیه که لازمش داریم.»
چند لحظه بعد، جلوی چشمای پوفو یه منظره‌ی تازه باز شد:
بین دو تا کوه بلند، یه درّه‌ی سبز و آروم بود.
درخت‌ها با شاخه‌های پر برگ، ساکت کنار هم ایستاده بودن.
یه رودخونه‌ی باریک و آروم مثل روبان براق از وسط درّه رد می‌شد،
و یه برکه‌ی کوچولو مثل یه آینه‌ی گرد وسط چمن‌ها بود که آسمون رو تو خودش نگه داشته بود.
باد گفت:
«به دنیای سکوت کوچیک ما خوش اومدی، پوفو.»
پوفو با تعجب آروم‌تر شد. حتی حس کرد صداش ناخودآگاه آروم شده:
«وای… اینجا… خیلی ساکته…
انگار همه‌چی داره آهسته نفس می‌کشه.»
باد آهسته زمزمه کرد:
«حالا گوش کن که جالب تر هم میشه …تو فکر می‌کنی سکوت یعنی هیچ صدایی شنیده نشه ؟
یه کم گوش بده… با دقت‌تر…»
پوفو چشم‌هاش رو بست.
اول فکر کرد هیچ صدایی نیست.
ولی بعد از چند لحظه، کم‌کم چیزهایی رو شنید که تا حالا بهشون توجه نکرده بود:
صدای خیلی آروم شرشر آب رودخونه،
صدای خش‌خش برگ‌هایی که با وزش نرم باد تکون می‌خوردن،
صدای دورِ دورِ یه پرنده که تنها می‌خوند،
و حتی… صدای آروم تپش قلبِ خودش توی سینه‌ی ابری‌اش.
پوفو با تعجب چشم‌هاشو باز کرد و گفت:
«باد…
اینجا ساکته…
ولی پر از صداهای خیلی ریزه!
صداهایی که تو شهر اصلاً نمی‌شنیدم…»
باد خندید:
«آره، این همون سکوتِ واقعی‌ه.
وقتی شلوغی کم می‌شه، تازه صداهای ظریف دنیا خودشو نشون می‌ده.
اینجاست که می‌تونی با خودت هم تنها باشی، بدون اینکه حواست پرت سرو صدا های اضافه بشه
پوفو روی یه تکه ابر کوچولو نشست که درست بالای برکه معلق مونده بود.
به انعکاس خودش توی آب نگاه کرد.
یه ابر کوچولو، با گوشه‌های نرم و مهربون، که حالا انگار آروم‌تر از همیشه بود.
آروم زمزمه کرد:
«من تو این سکوت، اِما رو هم بهتر یادم میاد…
صدای خنده‌ش، اون‌جوری که تاب می‌خورد…
اما… این‌بار سرم شلوغ نیست…
یه‌جور قشنگی، دلم براش تنگ شده و در عین حال… آرومم.»
باد آرام‌تر وزید:
«سکوت، کمک می‌کنه چیزایی رو که دوست داریم، با دلِ آروم‌تر یادمون بیاد.
نه با عجله، نه با هزار تا صدای اضافه.»
پوفو یه نفس عمیق کشید.
برای اولین بار، حواسش به نفس کشیدن خودش بود.
آروم با خودش گفت:
«نفس می‌کشم…
هوا میاد تو…
بعد بیرون می‌ره…
عجب حس خوبی داره.»
باد که انگار از این دقت پوفو خوشش اومده بود، گفت:
«ببین پوفوی کوچولو،آدم‌ها هم مثل تو هستن.وقتی همیشه تو شلوغی و سر و صدا زندگی کنن،
کم‌کم یادشون می‌ره به خودشون گوش بدن.
یادشون می‌ره به قلبشون گوش بدن،
به نفس‌هاشون،
به چیزای کوچیکی که آرومشون می‌کنه.»
پوفو با نگرانی گفت:
«یعنی اِما هم خسته می‌شه از شلوغی شهر؟»
باد گفت:
«شاید بعضی روزها آره…
ولی اون یبا بقیه آدما یه فرقی داره.
یادت هست گفت دوست داره به صدای باد گوش بده، به بارون، به ابرها نگاه کنه؟
آدم‌هایی مثل اِما، خودشون دنبال سکوت‌های کوچیک می‌گردن؛
حتی وسط شلوغ‌ترین شهرها.»
پوفو لبخند زد:
«پس منم می‌تونم بهش کمک کنم…
هر وقت خسته شد، یه ابر کوچولو براش بفرستم که چند دقیقه بالای سرش بمونه…
تا یادش بیفته به بالا نگاه کنه و نفس عمیق بکشه…»
باد ذوق‌زده گفت:
«چه فکر قشنگی!
این‌جوری تو می‌شی دوستِ سکوتِ دلِ اِما،
حتی وقتی خیلی ازش دوری.»
پوفو دوباره به برکه خیره شد.
آسمون توی آب مثل یه نقاشی آروم و ثابت بود.
لبخند زد و گفت:
«باد…
فهمیدم.
دنیا فقط شهرهای شلوغ و چراغ‌های رنگی نیست.
یه دنیا جا هست که ساکته، آرومه،
ولی خیلی عمیق و قشنگه.
فکر می‌کنم… آدم‌ها هم به این‌جور جاها نیاز دارن، مگه نه؟»
باد با مهربونی جواب داد:
«آره، خیلی.
بعضی‌ها خودشون می‌فهمن و می‌رن تو طبیعت، کنار دریا، تو جنگل، یا حتی یه گوشه‌ی آروم اتاقشون.
بعضی‌ها هم یادشون می‌ره،
تا وقتی خیلی خسته بشن…
کاش همیشه یادشون می‌موند که کمی دور شدن از شلوغی،
فرار نیست…
یه جور برگشتن به خودشونه.»
پوفو آروم زمزمه کرد:
«من از این به بعد، هر وقت دلم شلوغ شد،
میام اینجا…
یا هر جای آروم دیگه‌ای که تو نشونم بدی.
تا دوباره خودمو پیدا کنم.»
باد که از این جمله‌ی پوفو خوشش اومده بود، یه چرخ توی آسمون زد و برگشت گفت :
«این یعنی تو امروز یه چیز خیلی مهم یاد گرفتی.
سفر فقط دیدن جاهای شلوغ و هیجان‌انگیز نیست…
گاهی هم یعنی پیدا کردن جاهای ساکت و شنیدن صدای دل خودت.»
خورشید کم‌کم داشت به سمت غروب می‌رفت و رنگ نارنجیِ نرمش روی برکه می‌رقصید.
پوفو روی ابر کوچولوش دراز کشید.
این‌بار نه صدای شهر بود، نه فریاد، نه شلوغی…
فقط صدای آروم طبیعت،
صدای نفس‌کشیدن آسمون،
و یه سکوت شیرین که دلش رو نرم کرده بود.
آروم با چشم‌های نیمه‌بسته گفت:
«باد…
فکر کنم لازم بود اول اون شهر شلوغ رو ببینم
تا بفهمم سکوت چه‌قدر قشنگه…»
باد با صدایی شبیه لالایی گفت:
«همین‌طوره.
گاهی باید تو شلوغی گم بشی
تا قدرِ یه گوشه‌ی آروم رو بدونی.»
پوفو کم‌کم چشماش رو بست.
توی دلش، تصویرِ شهرِ دوردست، لبخندِ اِما،و برکه‌ی آرومِ وسطِ درّه، کنار هم نشسته بودن.
قبل از اینکه کاملاً خوابش ببره، آخرین فکرش رو آروم زمزمه کرد :
کاش آدما بدونن سکوت ترسناک نیست…قشنگه، مهربونه…و کمک می‌کنه صدای قلبت رو بشنوی
و این‌جوری،پوفو توی دلِ یه سکوتِ عمیق،به خوابی شیرین فرو رفت

اپیزودهای دیگر این فصل:

فصل های دارما مدیتیشن

پیام بگذارید

این وب سایت از کوکی ها برای بهبود تجربه وب شما استفاده می کند.